به سوگ کدامین بزاریم، پدر یا دختر

علی نیستانی

قرآن کریم از کوه و کوه ها در آیات عدیده سخن آورده است، کوه را برفراز بنی اسرائیل بر افراشته می سازد و آن را نعمتی از نِعَم الهی می شمارد، موسی به کوه طورمی رود تا گرما و نور را به ارمغان آورد. کوه‌هایی که در دلشان خانه های امن ساخته می شود، کوه‌هایی که مسخر داوودند و همراه او به تسبیح پروردگارشان مشغول، کوه‌هایی که همچون ابرها و به شتاب آنها در گزرند و تو گمان می بری که ایستاده اند و بی حرکت، و کوه‌هایی که از پذیرفتن بار امانت سرباز زدند و ترسیدند، و کوه‌هایی که میخهای زمینند و موجب تعادل حرکت آن و کوهی که با نزول قرآن بر آن، در هم فرو می ریزد.

 
و تو اکنون در برابر او ایستاده ای، حال تو می خواهی بگویی مهندس سحابی همۀ این کوه‌ها بود یا یکی از آنها! در اینکه کوهی شامخ و با عظمت در عرصه اخلاق و دیانت و سیاست و علم بود، تردیدی نیست. در اینکه یکی از میخهای فروکوفته بر زمین شتابان و زلزله خیز اجتماع بود، شکی نیست. و در اینکه در برابر هر آیه از قرآن در هم می شکست و فرو می ریخت باز هم ریبی نیست. و حتماً کسی خلاف این نمی اندیشد که او یکی از کوه‌های مأمن و ملجأ و مأوای مردمان فرهیخته و دین باور و آزادی خواه و آزاد اندیش بود. و اکنون اگر بود تا مرگ ظالمانه و مظلومانه دخترش هاله را نظاره گر باشد می دیدی که مثل کوه طور در صحرای سیناء بود، رفیع و پر منزلت، اما در دامنه و در دور دست آن.
 
عده یی که تا دیروز از پیروان موسی بودند، و هنوز از فرزندان یعقوبند، با زیورهای خود که پیوسته بدان فخر فروشی می کردند، اکنون گوساله یی ساخته و در برابر آن پای کوبی و دست افشانی می کنند. همان مجسمه یی که تا چند ساعت بعد قرار است خاکستر شود و موسی گرَدش را به رود نیل فرو ریزد تا دیگر حتی هیچ اثری از آن نماند. سحابی با چنین شرکی، بر پایۀ آموزهای کتابی که بدان عشق می ورزید – قرآن – پیوسته مقابله و مبارزه می کرد. او به حقیقت عاشق آیات کتاب بود و همۀ آنها را، حتی المقدور در حیات مادی و معنوی، خانوادگی و اجتماعی و سیاسی و اخلاقی خود کاربردی کرده بود. تو این ادعاء را در همه سطوری که در طول عمر رقم زده است می بینی. در فصل قرآن، کتاب سه کتاب، همین را بخوان. او در هیچ برهه یی از حیات خود حاضر نشد، از اصل غیرانسانی و غیراخلاقی «هدف وسیله را توجیه می کند» تبعیت نماید، و در همه عرصه ها، از چهار دیواری اخلاق خارج نشد و خود را همیشه تسلیم موازین مسلم و پذیرفته شدۀ آن می دانست.
 
 با هاله و حامد در یکی از سالهای دهه هفتاد آشنا شدم، با چند جوان مشتاق تحقیق روی قرآن گرد هم آمده بودند و به راستی آیات کتاب را مورد بررسی و فهم قرار می دادند. هر چند تعداد به ندرت به پانزده نفر می رسید، اما همه اهل دقت و درک درست بودند. منهم افتخار حضور در چند جلسه را پیدا کردم. اما اکنون در حیرتم، و چه زیبا گفته است مولوی:
چشم باز و گوش باز و این عمی             حیرتم از چشم بندی خدا
آیا همین است حقیقت عدالت و انصاف و مروتی که علاوه بر قرآن مولی امیرالمؤمنین فرمان می دهد حاکمان را که باید در حق مردمان اداء نمایند؟! آیا آنچه در حق این گروه از مردمان اعمال می شود عین همان چیزی است که خدای عادل اجراءش را فرمان داده است؟! اگر خدای تبارک و تعالی بر دلها مهر نهاده باشد و نیز برگوشها، و هم بر چشمها پرده کشیده باشد، با اندک تأملی، حقیقت هویدا می گردد.
 
خدای پدر و دختر را بر ارائک جنت فرو نشاند و رحیق مختوم به آنان بنوشاند، که چون سرش برداری بوی مشگ دهد، و آنجا را اعلی علیین گویند. و به همه ما توانی دهد تا سنگینی این نقصانهای بزرگ و شاید غیر قابل جبران را بر دوشهای خود حمل نماییم تا لحظه موعود فرارسد.  
 
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

0 comments:

ارسال یک نظر