آشنا

پول را که گرفت، تأمّلی کرد بعد آن را پس داد و گفت بیا، مهمون من. گفتم چرا؟ گفت همینجوری؛ فکر کن آشناییم. اصلاً خوش دارم از شما پول نگیرم، اشکالی داره؟ آمدم پول را پس بگیرم، دستش را پس کشید. آن را در جیبش گذاشت و یک اسکناس همان‌قدری از میان پولهایش درآورد و به من داد. سر در نیاوردم. چند قدم که دور شدم، تازه یادم آمد که پشت اسکناس، با روان‌نویس سبز شعار نوشته بودم.  

0 comments:

ارسال یک نظر