روایت یکی از شاگردان هدی صابر از تشییع بدون جنازه

چکیده : آمبولانس از دری که به روی ما بستندش به قطعه 100 رفت و ما دست جمعی با سوز و ناله بدون جنازه فقط لااله الا الله می گفتیم...تشییع بدون جنازه ( الله اکبر). آقا لطفی با آه و ناله ای غریب لا اله الا الله می گفت و جمعیت پشت سرش. البته تا رسیدیم به جایی که مردم بودن پیغام داده بودن اگه می خواین خودتون خاکش کنین دیگه ادامه ندین....تشییع بدون جنازه رسوایی بدی بود واسه نظام مدعی اسلام. ..به همین دلیل لا اله الا اللهمون رو خفه کردن....

یکی از شاگردان هدی صابر  در یادداشتی که برای کلمه ارسال کرده راوی روایتی خواندنی و تامل برانگیز از  تشییع جنازه  هدی صابر شد. یادداشت شاگرد هدی صابر که نامش نزد ما محفوظ است پیش روی شماست:

به نام "رفیق رهگشا"

به یاد معلم اول و آخر، معلم امید، معلم شجاعت، معلم رفاقت، معلم تعهد و متانت

ساعت ۹ صبح مشغول کار بودم؛ به اینترنت سری زدم و اولین جا که رفتم فیسبوک؛ اولین چیزی که دیدم حرف عجیب و غریب نوری زاد در صفحه اش؛ اصلا باورم نشد اما چون نوری زاد بود جدی اش گرفتم. به دو تا از رفقا زنگ زدم که یکی از طریق خانواده آقا هدی و دیگری از طریق نوری زاد خبر را تکذیب کنن. به خانمم زنگ زدم، خبر را گفتم و سریع گفتم حتما دروغه. او ناگهان با ناله و فغان پشت تلفن مرا یاد خبرهای این روزها انداخت و گفت که خبرهای بد همیشه درستن. خلاصه تا ساعت ۱۰:۳۰ قطعی شد. دنیا بر سر هممون خراب شد. خانمم رفت سریع بیمارستان می گفت همه اومدن و جنازه را می خوان. خلاصه با کش و قوسی که آنجا هم اتفاق افتاده بود جنازه را به خونه خواهر آقا هدی منتقل می کنن. منم ساعت ۱۷:۳۰ رفتم خونه فیروزه خانوم..گفتن جنازه رو اومدن به اجبار بردن پزشک قانونی. چه غوغایی..هر که را دیدیم بر سر می زد؛ اما حال و هوای ماهایی که شاگردش بودیم دگرگون بود؛ ما همه ی هویتمان را از دست داده بودیم. باورمان نمی شد؛ گریه و ناله و فریاد. دم درب خونه با سه تا از بچه ها ولو شده بودیم و گریه امونمون رو بریده بود.خانومی از اقوام نزدیک آقا هدی آمد و دستشو گذاشت رو شونمون و گفت:"پسرم! هدی برایش ظاهر و دیسیپلین خیلی مهم بود. یادتون نره. هدی همیشه ایستاده بود. شما چتون شده که اینجوری می کنید و خودتون رو رها کرده اید؟! برید تو خلوتتون گریه کنید. الان بلند شید. هدی تو مراسمهاش چشمش به شاگرداشه". ساعت ۲۰ بود که خانم هدی و پسرش شریف اومدن. خانوم جمشیدی خیلی محکم بود اما در اعماق وجودش بغضی رو می دیدی که هر آن می گفتی نکنه تاب نیاره. از صبح تا الان اصلا اشک نریخته بود. ناگهان بغضش ترکید و مدام می گفت: " توی آخرین ملاقاتم باهاش فقط می گفت دوست دارم؛ دوست دارم و…شریف پسر کوچکش گفت: " بهش گفتم بابا بیا و برو خارج، برو…اما بابا گفت: " اینا باید برن".

عصر و شب عجیبی بود. خونواده گفتن اجازه دادن فردا صبح تو بهشت زهرا ساعت ۸ نماز خونده بشه و تشییع بشه. آقا تقی رحمانی می گفت: " من بهش می گفتم خرداد ماه سختیه اما هدی می گفت: نه، خرداد ماه خیلی خوبیه…او عاشق خرداد بود. عاشق شهادت بود..به هر دو هم رسید." مینو خانوم لنگرودی می گفت:" پدرمون که رفت؛ فرشتمون هم ازمون گرفتن؛ حالا پهلوونمون هم شهید شد" .شب فراق معلم شب خوبی نبود. هزار جور فکر و خیال به ذهنم می رسید. گاهی به آنچه انجام داد فکر کردم و ارتباطش با شهادت هاله. گاهی به کاری که باید و می خواستم فردا بکنم فکر می کردم و می ترسیدم.." ترس". او معلم شجاعت و امید بود. یکی از بچه ها تعریف می کرد یه بار یه کتاب براش خریدم اولش نوشتم " تقدیم به معلم امید " .خلاصه صبح شد. ساعت ۶:۳۰ با خانمم و یکی دیگه از بچه ها رسیدیم غسالخونه. کم کم اومدن اونایی که معلوم بود میان. نیروهای لباس شخصی هم بودن. البته تا ۷:۳۰ دو نفر بیشتر نبودن..فکر کنم خواب تشریف داشتن. از ساعت ۸ به بعد هم دیگر خونواده هایی که عزیزی رو از دست داده بودن هم اومدن و به نوبت جنازه شان را تحویل می گرفتن و نماز بهش می خوندن و بعد تا قبر رو دوششون تشییع می کردن. گارد و یگان ویژه و لباس شخصی ها هم اومدن. جمعیت داخل غسال خونه حدود ۱۰۰۰ تایی بود که ۶۰۰- ۷۰۰ نفری از اونا واسه هدی اومده بودن. خبر رسید برعکس حرفی که زده بودن جنازه شب از پزشک قانونی کهریزک به غسالخونه بهشت زهرا انتقال یافته؛ پیکر هدی توی کهریزک بود هنوز. چرایی این دروغ رو نفهمیدم. تو جمعیت یه بار دو تا لباس شخصی با حضار سر اینکه فیلم می گرفت درگیر شدن و خلاصه دورشون جمع شدیم…یهو لباس شخصیه گفت اصلا این همه آدم مگه فامیلید با اون؟؟ یه خانومی گفت: "ما همه خواهر و برادر هداییم..هممون. " اما خلاصه همه کوتاه اومدن هیچ کس حتی یه عکس نگیره تا جنازه مثل بقیه جنازه ها دزدیده نشه. از صبح بدون هماهنگی همه متعهد بودن هیچ کاری نکنن که بهونه دست حضرات بدن. مدام جنازه آمد و تشییع شد و ما منتظر هدی. خانوم جمشیدی و شریفش ساعت ۱۱ اومدن. گفتن "هنوز جنازه رو تحویل ندادن. حنیف و تقی و مولایی و… اونجان." می خواستن ما رو خسته کنن. غافل از اینکه اونایی که اونجا بودن از خودش صبر رو آموخته بودن. ساعت ۱۱:۴۰ خبر اومد که حنیف پسر ارشد آقا هدی، برگ اجازه دفن رو گرفته. ۱۲ خودش هم اومد. ۶۰۰ نفر گل سرخی دستمون بود که مشخصمون می کرد از دیگرون. نوری زاد هم از صبح اومده بود. مثل یه آدمی که آروم و قرار نداره این ور و اونور می رفت . با همه از هدی می گفت و از همه از هدی می پرسید. به اندازه بیش از دو برابر جمعیت گارد و لباس شخصی اومده بودن اما از جمعیت یه ۴۰ متری فاصله داشتن. می خواستن ما رو خسته کنن اما میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، موندن ما اونجا و قاطی شدن با خونواده های زیادی که واسه گرفتن جنازه هاشون اونجا منتظر بودن شد یه جایی واسه معرفی هدی و کاری که اون کرد و کاری که حکومت باهاش کرد. ما نشسته بودیم یه گوشه ۲ تا خانوم یکی میان سال یکی که احتمالن دخترش بود اومدن نزدیک بهمون گفتن " دل و جون ما با شماست…این همون بزرگیه که واسه غیرتش سر کشته شدن یه خانوم اعتصاب غذا کرد و فوت کرده" ساعت ۱۲ به ما گفتن که شما باید برین یه جایی پشت غسال خونه، جنازه اونجاست، نمازم اونجا بخونین.( بقیه مردم نبیند ما رو ) ما رو بردن به یه محوطه ای اون طرف تر…چند تا دوربین هم از تک تک چهره هامون فیلم و عکس گرفت. آمبولانسی آمد. جنازه زمین گذاشته شد. خدایا شیرکوه سرزمینمان آرمیده بود. آقای انصاری راد نماز رو خوند. همه در نماز فقط گریه می کردن. جمعیت با سوز خاصی حمد و سوره را دست جمعی زمزمه می کرد. گریه امون هممون رو بریده بود. اما همه از خودش آموخته بودن که محکم و قرص بایستن. حنیفش همون حرفی رو که سر قبرهم چند بار تکرار کرد گفت: " گریه نکنین؛ مثل شیر بودٰ؛ سفید؛ خوشگل؛ جلوی اینا گریه نکنین. بخندین. " جنازه به اندازه ۲ متر تشییع شد. زیر تابوت آقا هدی دست آقا لطفی( آقای میثمی) بود. آقا لطفی گریه کنان به هدی میگفت:" هدی جان، کاش تو الان زیر تابوت من بودی".

پیکر رو تو آمبولانس گذاشتن. کل این پروسه ۱۰ دقیقه ای در حضور بیش از ۱۰۰ لباس شخصی انجام شد. آمبولانس از دری که به روی ما بستندش به قطعه ۱۰۰ رفت و ما دست جمعی با سوز و ناله بدون جنازه فقط لااله الا الله می گفتیم…تشییع بدون جنازه ( الله اکبر). آقا لطفی با آه و ناله ای غریب لا اله الا الله می گفت و جمعیت پشت سرش. البته تا رسیدیم به جایی که مردم بودن پیغام داده بودن اگه می خواین خودتون خاکش کنین دیگه ادامه ندین….تشییع بدون جنازه رسوایی بدی بود واسه نظام مدعی اسلام. ..به همین دلیل لا اله الا اللهمون رو خفه کردن. جمعیت متفرق شد و هر کس سریع خودش رو به قطعه ۱۰۰ رسوند. اونجا اینقدر ماشین گارد و موتوری هاشون به همراه لباس شخصی ها که این روزها همه ریش می زنند و با پیراهن هایی صورتی روشن …، بود که فکر کردم جمعیت اینجا حتمن بیشتر از سر نمازه لابد.. اما نه..همون ۶۰۰ تا بودیم. به بالای گودال رسیدیم. جنازه اومد. همه حمد و سوره می خواندن. گریه و فغان. خانوم هدی بالای سر هدی بود. می گفت: " برادر شهیدم؛ شوهر شهیدم؛ آهای مردم! من شهادت میدم که شوهرم شهید شد. هدای شهیدم؛ هدای شهیدم" دوباره لباس شخصی هایی که دور و برمون بودن با اشاره به گارد خواستن که خانوم جمشیدی از لفظ شهید استفاده نکنن وگرنه….یه بلندگو هم اوردن خودشون وسط جمعیت ما و یه مردکی شروع کرد  مرثیه خوندن. توافق شد که الله اکبر نگوییم و آنها هم بگذارن جمعیت با آرامش وداع کند. الله اکبرمان را خفه کردن اما بلندگو ساکت نشد. جمعیت با جنازه خداحافظیش رو شروع کرد. آقا هدایی که همیشه چون کوه ایستاده بود داشت زیر خاک می رفت. آقا تقی هر خاکی که می ریخت چیزی می گفت و هر مشت خاک رو به هدی می گفت از طرف یکی….حنیف نژاد، هاله، شریعتی، طالقانی و….از جمعیت صدایی بلند شد که " خداحافظ پهلوون" . آقا تقی بیل را دستش گرفت و گفت" شاگردهای هدی که الان اینجان و می خوان بگن که ما آرمانهای هدی رو ادامه میدیم، بیان جلو و هر کدوم یه مشت خاک بریزن ."

چه لحظه عجیبی بود؛ هم سخت چنان که تمام تنم می لرزید و هم جلوی آنهمه دوربینهایشان که از بالا و پایین و چپ و راست فیلم می گرفت نمی خواستم ضعف نشون بدم که واسه آقاهدی خوبیت نداشت. هر کس که خاک رو می ریخت جمله ای، درد و دلی و ناله ای با هدی داشت. من بهش گفتم: آقا هدی! به رفیق رهگشات بگو دست ما رو هم بگیره. سلام به حنیف نژادت هم برسون. جمعیت به صورتی عارفانه حمد و سوره را با ریتمی عجیب یکنواخت و سوزناک دست جمعی می خواند. آن میکروفون نکبت یک بلندگویش قطع شد. با انواع دوربینها در انواع و سایزهای مختلف از جمعیت فیلم می گرفتن. چهره به چهره با حالتی زننده و توهین آمیز. اما حکایت جمعیت عجیب بود. مردان و زنان راسخ و داغ دیده ای که هر کدام یک کوه بودند اما هیچ واکنشی نشون نمی دادن. وداع های آخر با هدی شد. یکی از جمعیت به هدی گفت: "شرافت و غیرتت رو بنازم که غم و رنج هاله تو را شهید ساخت." وداع تمام شدو حنیف از همه از جمله حضرات تشکر کرد که اومدن و همه دعوت شدن واسه ناهار توسط خونوادش. اونایی که آقا هدی رو می شناسن می دونن که آقای صابر بسیار به دیسیپلین ایرانی از نوع بازرگان معتقد بود. خط اتوی شلوارش، مو و صورت همیشه آراسته اش، لباسهای به غایت تمیزش، متانت و وقارش و… را هیچکس فراموش نمی کنه. به سنن ایرانی و اسلامی بسیار احترام می گذاشت و به آنها عمل می کرد. مراسمش هم اینچنین بود. خونواده با وقار و محکم بودن. آنها از آغازی که خبر شهادت هدی رو شنیده بودن به خوبی حساسیت ها و وسواسهای هدی رو رعایت کردن و اونا رو پاس داشتن. ۱۴:۳۰هم دوباره روز غم انگیز دیگری رو به پایان رفت.

آقا هدی تک پهلوان این روزگار که عمری برای ما از پرواز گفت و رفتن به سوی رفیق رهگشا، به ما درس آخر را هم داد. خودش سبک بال و چشم انتظار پرید. خوش هم پرید. چشم انتظار امثال من با این پیام که" بالاخره باید یه سری پای ایران بایستن بچه ها"

خداحافظ پهلوون

سلام بر خرداد همیشه بهار

0 comments:

ارسال یک نظر