روایت یکی از زندانیان از شرایط زندان؛ بند زنان اوین؛ اینجا تحقیر از نوع دیگری است

یکی از زندانیان بند زنان زندان اوین، روایتی از وضعیت بد زندانیان سیاسی زن و مناسبات بازجوها و زندانیان عادی با آنان نگاشته است و در آن بسیاری از این سختی ها را به تصویر کشیده است.

به گزارش ندای سبز آزادی، "سبا" در بخشی از نامه اش آورده است: می بینی سیاسی ها را آورده اند در بند عمومی تا بشکنند. این ها که اسمشان سیاسی است نمی توانند دیگری را تحقیر کنند. باج بدهند. نمی توانند دزدی کنند. دروغ بگویند. فریب دهند. تقلب کنند. جعل سند کنند. این ها که نظرشان احترام به انسان است و سلاحشان همان نظرشان و شاید اگر بوده یک نوار سبز. و سرودشان. باید که زیر دست مجرمین باشند تا یاد بگیرند که حرمت انسانی ارزشی ندارد. جایی که دزدان و قاتلان حرف اول را می زنند.

او در ادامه می نویسد: "سین" می گوید که زندانبان او را انداخت در حمام زندان و با آن هیکل درشتش تا جایی که می خورد او را کتک زد. تو می مانی که این اندام کوچک و لاغر و نحیف چه گونه تحمل آن کتک ها را داشته؟ از او می پرسی چه جرم هایی در پرونده دارد؟ می گوید شرکت در نماز جمعه هاشمی رفسنجانی. شرکت در تشیع جنازه آیت الله منتظری. خواندن سرود "یار دبستانی" خواندن سرود "سر اومد زمستون". این ها مستندات است در پرونده ای با اتهام اقدام علیه امنیت ملی، تشویش اذهان عمومی، و ... جمله هایی از این دست که یک پاراگراف می شود.

متن کامل این روایت نامه به شرح زیر است:

خودت را سپرده ای به خدا و می روی هر کجا می برندت. اما این فقط ظاهر است. این دست ها و پاهای توست که دراختیار آن هاست. دلت با خداست. از همان اول که آمدن سراغت اعتمادت به خدا بود و هنوز هم. ظاهرا بند سیاسی را پشت سر گذاشته ای و دیگر نوبت بند عمومی است.
 
نگاه ها به سوی توست. همین طور پرسش ها. می ببرند تا به یک اتاق تحویلت دهند. نمی دانی کجا را باید نگاه کنی. گذری و نظری. تازه اگر به حال خودت باشی. فقط می برندت به اسم ورودی جدید. همه اتاق ها تو را پس می زنند. ورودی جدید نمی خواهند. حس بدی به تو دست می دهد. احساس یک مزاحم. یک موجود زیادی. خیلی زود دستگیرت می شود این جا تحقیر از نوع دیگر است. به حکم وکیل بند به یک اتاق وارد می شوی. کسی تو را نمی خواهد. این جا اسم تو مجرم است. خودت بگو متهم. حتی اگر یک نخبه علمی هم باشی مجرمی ولی از نوع سیاسی. آن هایی که از بندهای سیاسی به متادون آمده اند خیلی زود می فهمند که این جا دنیایی دیگر است و قانون خودش را دارد. در بند سیاسی جز بازجو کسی تو را مجرم نمی داند. آن جا دل ها با هم است.

آن جا رسم و قانونی دیگر دارد. آن جا برای اسم ها هم باید حساب و کتاب پس بدهی. انفرادی نه، «اتاق». عمومی نه، «سوئیت». بازجو نه، «کارشناس». حتی نمی خواهند بگویی انفرادی و عمومی و بازجو. در انفرادی دست ها را که باز کنی به دو دیوار در دو پهلو می خورد. دیوار وسط دو انفرادی را برداشته اند، اسمش را گذاشته اند عمومی، برای چهار نفر به بالا. در شب های بگیر و به بند تا هشت نفر را هم آن جا می چپانند. شلاق و اهانت و کتک هم که اسم هایی برای خودش دارد، مجازات است و تادیب. وقتی حکم بازداشت به دست خود بازجوست چرا حکم مجازات نباشد؟ قاضی کیست؟ کمکت می کنند برای یادآوری. یادآوری آن چه می گویند باید بگویی. تو باید همکاری کنی.

همکاری با که؟

بندها و بازداشتگاه های سیاسی ادبیات خودش را دارد، ارتباطات خودش؛ تنهایی، چشم بند، انفرادی، بی خبری و هراس. چراغی که دائم روشن است و شب و روزت را به هم می زند، یا سیاهی، صدای خش خش پا، لخ لخ دمپایی، اضطراب، دیوار، سکوت. سکوت. سکوت. بازجویی و باز هم بازجویی. به تو میگوید امروز اسیر من هستی، با اسیر هر چه بخواهم می کنم... و اوست با نفسی که بوی تعفن می دهد. اوست با خدایی که نمی شناسدش. ضجه ای که فریاد دل تو را به آسمان می برد. اوست و خدایی که تو باور داری از رگ گردن به تو نزدیک تر است. بیناست به حال بندگان. شنواست. شاهد است. در کمین است. حسابرس است. فریادرس است. یار است. یاور است. قاضی است.

حاکم است. عادل است. تو هستی و خدایی که او نمی شناسدش.

انفرادی؛ یک روز، دو روز، ده، بیست، پنجاه، هشتاد. بی مکانی. بی زمانی. دنیای بیرون در ذهنت رنگ می بازد و تو می جنگی با این محو شدن ها. می جنگی با سکوت. می جنگی با شکستن. هفت بار قرآن می خوانی، همه قرآن را.

مردک با دست های خودش پنج هزار تومانی را به سینه ام سنجاق کرد... و گفت ... قیمت تو همین است. دست ها و چشم های بسته من. نفس هار و سرکش او. از هشت صبح تا دوازده شب روی یک صندلی حساب پس بده به اسم بازجویی. دو روز به صندلی بسته شو. این ها را ... می گوید، خانمی محجبه و محترم. میگویند هر کاری داری همان جا بکن. بعد هم میگویند خاک بر سرت. کثافت. تو که نمی توانی ... را نگاه داری می خواهی فلان و فلان. و او چادرش را بر خودش بپیچد و در خودش پیچیده شود. میگویند همه این ها برای تادیب است و همکاری و یادآوری.

باید بگویی بوده. بنویسی بوده. حالا تو بگو نبوده. بگویی من اصلا روحم هم از این حرف ها خبر ندارد. میگویند کمکت می کنند تا به یاد بیاوری که بوده. میگویند بنویس که برای ... کار می کرده ای. من کجا و ... کجا؟ میگویند بنویس با ... رابطه داشته ای. لا اله الا الله . بنویس ... با ... رابطه داشته است. پناه می برم به خدا. بنویس این. بنویس آن. شاید روزی 10 قرص. مجبورت کنند که بخوری.

دوستی که در زندان یافته ای برایت می گوید: کاش می فهمیدند کسی که "خود"ش را برای خدا شکسته دیگر جایی برای شکستن ندارد. کسی که خدا را دارد دروغ نمی گوید. کسی که خدایش بزرگترین است غیر خدا برایش حقیر است و برای حقیر به زانو درنمی آید.

باید بنویسی آن چه را که او می گوید. بنویسی اسمش بشود همکاری. وقتی که نوشتی و امضا کردی، بشود اقرار. از تو نوشته ها بگیرند و اقرارت بشود سند. شهادت علیه خودت. براساس همان هم حکم بدهد. باز هم شلاق. این بار به اسم مجازات. این ها را ... برایت بگوید.

از ده سال پیش بگوید که با او همین کارها را کرده بودند. بگوید بی تجربه بودم. ترسیده بودم. بگوید آن سال نوشتم آن چه را گفتند. نوشتم آن چه را دیکته کردند. چندین بار هم نوشتم. حکم دادند. هم زندان. هم جریمه نقدی. هم شلاق. بگوید: هیچ کدام را نکرده بودم. نه شیشه شکسته بودم و نه آتش زده بودم.

بگوید: آن سال یک دانشجوی ساده بودم که رفتم ببینم کوی چه خبر است. آن هم به خاطر دوستش که گفته شوهرش در کوی است. از همان جا او را گرفته بودند و آورده بودند همین جا. زندان عمومی زنان. بگوید همان شب اول دیدم که همه اتاق ریختند سر یک دختر و او را یک کتک مفصل زدند. به بهانه این که وقت رد شدن تنه زده. و او همه وجودش شده ترس. نوشته هر چه آن ها گفتند.

با خود فکر می کنی که هیچ چیز مثل ناامنی اعتماد به نفس را نابود نمی کند.

بگوید: حالا ده سال گذشته. این بار دیگر ننوشتم. هر چه زدند. این بار خودم را زدند. یک مرد. با شلاق. دو ساعت تمام. شاید بیشتر. به سرم زدند. روزها با چشم بند بودم. نه کسی را دیدم. نه آبی. نه غذایی به اندازه کافی. نه دستشویی به وقت نیاز. نه تماسی با کسی. فقط کتک بود و ضربه به سر. ضربه به گیجگاه. ضربه های مداوم. که هنوز حس آن ضربه ها در سرم هست. گاهی ساعت ها اشکم روان می شود از همان ضربه ها. از من اقرار خواستند. ولی ننوشتم.

یکی دیگر می گوید: صندلی را بلند کرد و محکم بر کمرم کوبید. صندلی با پایه های آهنی. سیلی زد... و تو می اندیشی که زن شیعه از این سیلی ها خورده است. همه می گویند، تاریخ هم گواه است. ولی تو می دانی که تاریخ سند است و خداست که گواه است.

دیگری را ساعت یک نیمه شب می آورند. اتاق در خواب است. وکیل بند او را می آورد. به تو که نشسته ای آهسته می گوید سیاسی است. به سرعت او را می پذیری. با روی گشاده. با سه تا پتو جایی برای خوابش کف اتاق کنار دست خودت آماده می کنی. معلوم است دانشجوست. از او می پرسی چرا این وقت شب؟ میگوید این قدر سر و صدا کردم تا مرا آوردند. می گوید ترسیده بودم. می گوید ما چهار نفر در یک سلول بودیم. دو تا را توی روز آزاد کردند.

یکی را هم سر شب. من ماندم تنها. بازجو گفت من هستم و تو. هر کار بخواهم می کنم. من هم ترسیدم. داد و بیداد کردم. گفتم که من از تنهایی می ترسم. فقط داد و بیداد کردم.

او یک شب و یک روز میهمان شماست. فردا اسمش را خواندند و رفت. از خودت می پرسی پس چرا برای شب او را نگه داشته بودند؟ اگر داد و بیداد راه نمی انداخت چه؟

"سین" می گوید که زندانبان او را انداخت در حمام زندان و با آن هیکل درشتش تا جایی که می خورد او را کتک زد. تو می مانی که این اندام کوچک و لاغر و نحیف چه گونه تحمل آن کتک ها را داشته؟ از او می پرسی چه جرم هایی در پرونده دارد؟ می گوید شرکت در نماز جمعه هاشمی رفسنجانی. شرکت در تشیع جنازه آیت الله منتظری. خواندن سرود "یار دبستانی" خواندن سرود "سر اومد زمستون". این ها مستندات است در پرونده ای با اتهام اقدام علیه امنیت ملی، تشویش اذهان عمومی، و ... جمله هایی از این دست که یک پاراگراف می شود.

این جا اما تحقیر و توهین به گونه دیگر است. حالا دیگر این جا شهر توست. در آن زندگی می کنی. از 7 صبح در صف فروشگاه می ایستی تا 12 ظهر که نوبت به تو برسد. حدود نه و نیم تازه فروشگاه باز کند. کسی با نوشته کاری ندارد که از کی باز است و چه روزها و ساعت هایی باز است. این طور نیست. سر فروشگاه جنگ در می گیرد. از وقتی باز می شود متهم به همکاری در قتل که در زندان ریاست می کند می آید با نفراتش. با همان لحن تحکم کننده. قرار از قبل معلوم است. به وکیل بند که مسول هماهنگی است می گوید کارگرهای پایین هستند. کارگرها در صف نمی ایستند. اما چند تا کارگر؟ تا یازده و نیم نفراتش می آیند. وکیل بند که با صدای زندانیان دیگر اعتراض کند. او داد می زند که کارگرهای قرنطینه هم هستند. نگاه که می کنی می بینی بیشتر این ها شکلشان به همه چیز می رود جز کسی که کارگری کند. یا از خانه های فسادند و یا موادفروش داخل زندان. یازده و نیم نوبت می رسد به آن ها که از هفت صبح در صف بوده اند.

نوبت باقی قلدرها و روسای باندها می رسد که خریدشان را بکنند. کینگ کنگ، مارمولک، روح سرگردان، موش، الیزابت، جغد، جنازه. این ها اسم هایی است که "ف" روی آن ها گذاشته است. اسم هایی بین تو و "ف". هر کدام هم روش خودشان را دارند. سیگاری ها هم که از روی سر همه رد می شوند تا سیگارشان را بخرند. البته آن ها که دارند که یک پاکت سیگار باج بدهند.

تازه ساعت 12 نوبت به تو می رسد. به تو که چند کارت تلفن و یک دفتردر اول لیست خرید داری. دفتر را که ندارد. کارت تلفن رمز دار تمام شده شیر تمام شده. ... ندارد ... ندارد .... ندارد. چند قلم جنس غیر ضروری می خری. 30 تومان هم از کارت بانک تو می زنند. همین جا داخل فروشگاه زندان. همکار داخل زندان خودش به جرم دزدی این جاست. داخل فروشگاهی که تو فقط پشت پنجره اش ایستاده ای. برای خرید هم کارت را از تو گرفته اند هم رمز را باید بگویی. فروشگاه را بعد از تو می بندد. نفیسه که نفر بعدی بود می ماند. او که از همان هفت صبح در صف است.

دانشجوی نخبه ارشد دانشگاه شریف. این جا روسا از نوع دیگرند. همین طور جیره خواران. این جا تحقیر از نوع دیگر است.

نسرین کارگری می کند. از او می پرسی چرا این جایی؟ می گوید به شوهر صیغه ای اش چک 50 میلیونی داده بود. می پرسی به او مهریه داده بودی؟ نسرین پایین ترین نفر یک باند است. یک کارت تلفن مزد یک روز کارگری. کارگری اتاق ها هر روز نوبت یک زندانی است. کارگرها هم اگر در باند قوی تر باشند کار بیشتر می گیرند. کارگری که در باند ضعیف است تهدید می شود. روز کار خودت از هم اتاقی ات می خواهی که با نسرین صحبت کند تا کار تو را انجام دهد.

نسرین اما صبح برای آوردن آب جوش نمی آید. معصومه که کارگر باند "م" است می آید و چای فلاسک او را می ریزد و آب می آورد و فلاسک را هم پر می کند. بعد هم رو به تو که اولین کف خواب جلوی در هستی می گوید وقت تمام شد. "ف" که یار تو است اشاره می کند که برویم. و می گوید اگر نجنبیم فلاسک ها خالی می ماند. نگذاشته اند نسرین بیاید برای کار. خودتان بلند می شوید و این کار را می کنید. آب بیاورید و فلاسک های چیده شده دم در را پر کنید.

وقت جارو کردن اتاق، معصومه می آید حرف کار را پیش بکشد. می گوید نسرین گفته است که نمی آید. مجبور می شوی کار را به او بدهی. یک کارت تلفن هم به نسرین نمی رسد. نمی گذارند برسد. کیست که فرمان ها به دست اوست؟ فرمانروایان و فرمانبرداران. بازی سازان و بازی گردانان و بازی خورها چه کسانی هستند؟ سربازی که پای کار است و امتیاز خودش را می گیرد. فرمانده ای که در راس است و بهره اش را می برد.

چه کسی طرف نسرین را دارد؟ "ع". به قول خودش فعال مدنی. کسی هم که مدنی است عربده کشی و زورگویی نمی داند و نمی تواند. با احترام بیاید و برود و حرف بزند. کارگر باندش هم این می شود. رئیس باند معصومه کیست؟

"م" با همیاری "ش". جرم هر دو همکاری در قتل. معصومه کارهای شخصی آن ها را هم می کند. روزی چند بار می آید ظرف های کثیف آن ها را ببرد و بشوید. لباس های آن ها را هم. "م" حمامش را می رود. معصومه می آید لباس های او را ببرد. این ها باجی است که برای حفظ پست کارگری اتاق به "م" و "ش" می دهد. ژنرال هایی به اسم "م" و "ش" و جیره خواری مثل معصومه. معصومه هم نسرین را له می کند تا خودش بماند.

می بینی سیاسی ها را آورده اند در بند عمومی تا بشکنند. این ها که اسمشان سیاسی است نمی توانند دیگری را تحقیر کنند. باج بدهند. نمی توانند دزدی کنند. دروغ بگویند. فریب دهند. تقلب کنند. جعل سند کنند. این ها که نظرشان احترام به انسان است و سلاحشان همان نظرشان و شاید اگر بوده یک نوار سبز. و سرودشان. باید که زیر دست مجرمین باشند تا یاد بگیرند که حرمت انسانی ارزشی ندارد. جایی که دزدان و قاتلان حرف اول را می زنند.

شب همان ساعت همیشگی که از بلندگو آزادی ها را می خوانند اسم "سین" را هم می خوانند. او با 200 میلیون تومان وثیقه می رود. جشن شادی برپاست. از همان سر شب. یکی با زدن بر قابلمه آهنگ می زند. بقیه دست می زنند. هما با همان پاچه های لوله شده یکی بالا یکی پایین شروع می کند به رقصیدن. یکی با زدن بر در ضرب می زند. "بری دیگه برنگردی". همه دم می گیرند "ایشالله". همه بند در راهرو او را بدرقه می کند. سرود یار دبستانی با صدای بلند بند را پر کرده.

"یار دبستانی من، با من و همراه منی. چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی. حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه. ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما. دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش. خوب اگه خوب؛ بد اگه بد، مرده دلای آدماش. دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه. کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه؟... " همه شادند. یا می خوانند و یا همنوایی می کنند. حتی غیر سیاسی ها که به جرم مالی در زندانند. مرغ دلشان به هوای آزادی پر کشیده.

باز همه با هم می خوانند "سر اومد زمستون..." می خوانند: "سراومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون. کوهها لاله زارن، لاله‌ها بيدارن. تو کوهها دارن گل گل گل آفتاب و ميکارن ..." از بلندگو صدا با تحکم و پرخاش می آید: "خانم های بند دو. خانم های بند دو. چه خبره؟ صدا نباشه. چه خبره؟"

همه بند دست می زنند و با صدای بلند هورا می کشند. و تو باور داری که همه چیز رفتنی است جز آن چه رو به سوی او دارد. کل شی هالک الا وجهه. باور داری که فقط خداست که باقی است و ظلم رفتنی است. اعتمادت همه بر خداست.

"سبا"

اوین- زندان عمومی نسوان-

0 comments:

ارسال یک نظر