شک، خوشحالی و غصه : اولین خاطرات یک زندانی

ایمان آذریان

چهار شنبه 89/9/3:

دیروز حدود ساعت 1 بعد از ظهر افسر نگهبانی من و سعید نورمحمدی را خواست. وسط غذا خوردن بودم و فکر کردم مسأله اعزام به بهداری برای دیدن متخصص اعصاب و روان است. اما وقتی رفتم دیدم که موضوع مربوط به نوشتن درخواست عفو است. بزرگ نیا به نور محمدی داشت می گفت که عفو بنویسد. رضا رجبی نیز آنجا بود. سعید مردانه جواب داد که درخواست عفو نمی نویسد. تعجب در قیافه بزرگ نیا موج می زد. رضا گفت که با او صحبت خواهد کرد و به بزرگ نیا گفت که فعلاً صبر کند و چیزی به دادسرا نگوید. بعد نوبت من شد. گفت که از دادسرا زنگ زده اند که درخواست عفو بنویسید و به ما تحویل بدهید. گفتم تا الان دو بار درخواست عفو نوشته ام. جواب داد که اینطوری گفته شده. از او پرسیدم که روی برگه دولتی بنویسم یا A4. جواب داد: دولتی.

آمدم و شروع به نوشتن کردم. اضطراب داشت خفه ام می کرد. نمونه درخواست عفو گذشته ام را داشتم و آنرا نوشتم. بچه ها هر یک نظری می داد: یکی می گفت که ننویس چقدر، دفعه قبل عفو گرفته ای. دیگری می گفت که لزومی ندارد اتهاماتت را بنویسی. یکی می گفت: چرا نوشته ای که تنها گناهت گرفتن عکس و فیلم بوده و ....

بالاخره نوشتم و تحویل دادم و پس از آن برای تعداد بی شماری از بچه ها توضیح دادم که چه کسانی را همراه من صدا کردند، چه نوشتم، کی از من خواست که عفو بنویسم و .... سعید نورمحمدی را توی حیاط دیدم. او 5 یا 6 ماه بیشتر حبس ندارد.اما موضوع این بود که وقتی درخواست عفو نکند دیگر نمی تواند به مرخصی برود، دیگر نمی تواند درخواست آزادی مشروط کند و مجبور است با شرایط موجود هر طوری که هست بسازد. او که از نوجوانی در کارهای سیاسی بوده ، حالا برایش سخت است که درخواست عفو بنویسد.

تا شب تعدادی را برای نوشتن درخواست عفو صدا کردند. از مهمترین این افراد میلاد اسدی و علی جمالی بودند. جالب این است که میلاد را احضارش کنند. او 7 سال حبس قطعی دارد و تا چند وقت پیش سر موضع به حساب می آمد. با این حال شنیدم باز هم قبول نمی کند و در نهایت رشته احمدی به او می گوید که شانس بزرگی را از دست داده است .

تا جایی که یادم می آید اوایل شب بود که سر و صدا از طبقه دوم بلند شد. عبد ا... و چند تا از بچه ها با علی جمالی بحث می کردند تا او را متقاعد کنند که درخواست عفو بنویسد. بحث به جدل تبدیل شد و علی گریه اش گرفت و از دستشان به یکی از اتاقهای خالی پناه برد. البته بچه ها قصد بدی نداشتند و فقط می خواستند که حکم سنگین علی (5 یا 6 سال تا جایی که یادم هست) شکسته شود. در نمازخانه یکی از دوستان کمی متمایل به چپ که سابقه زندان قبل از انقلاب را هم داشت، به ما می گفت که اگر قبل از انقلاب کسی درخواست عفو می نوشت برای بقیه قابل قبول نبود و بایکوت می شد (و حالا اینچنین شده است). او به نوعی می خواست بگوید که آخر چرا زمانه اینقدر فرق کرده است.

محسن نقاش شوشتری را نیز در حین مرخصی صدایش می کنند تا درخواست عفو بنویسد. او شروع به نوشتن می کند که رشته احمدی قبول نمی کند و می گوید که می بایست آنچه را که او دیکته می کند بنویسد. محسن نیز زیر بار نمی رود و در نهایت عفو نمی نویسد. البته او 8 الی 9 ماه دیگر از حبسش باقی مانده.

درخواست عفو ننوشتن بچه ها دارد جالب می شود. دفعه پیش (سالگرد تولد حضرت زهرا) به جز بچه های مجاهد همگی درخواست عفو نوشتند. اما اینبار عده ای زیر بار نمی روند و این نشان از امکان ایجاد شدن گروهی مبارز جدید در سالهای آینده است.

به کیارش نیز وقتی در مرخصی بود، زنگ زده بودند که بیاید و درخواست عفو بنویسد. کیارش رفته بود و به او گفته بودند که اشتباه شده است و او جزء کسانی نیست که می تواند عفو شود. بنده خدا کیارش کلی دمق شده بود.

سامان و امیر اصلانی هم انتظار داشتند که صدایشان کنند ولی تا الان که چنین نشده است. هر جفتشان متأهل هستند و طبعاً تحت فشارند.

بگذریم، سینا و آرمان بسیار به این عفو امیدوارند به خصوص آرمان که اصلاً باورش نمی شود که امکان دارد مسأله تخفیف مجازات باشد و نه عفو. فعلاً آرمان دارد همه چیزهایش را می بخشد: از وسایل گرفته تا پول توی کارتش. حالا اگر درست نشود بنده خدا خیلی ناراحت می شود. همگی امیدواریم که این بچه برود و دیگر این حول و حوش پیدایش نشود.

امروز صبح که بیدار شدم خیلی ناراحت بودم. اگر امروز آزاد شوم دیگر نه بچه ها را می بینم، نه حیاط بند را و .... با سعید در اینباره صحبتمان شد. سعید مرا تا حدی دلداری می داد و گاه می گفت: خاک بر سرت! می خواهند آزادت کنند آنوقت تو می خواهی اینجا بمانی؟

با این حال دلم خیلی تنگ خواهد شد. از طرفی نمی دانم که آیا می گذارند نوشته هایم را بیرون ببرم یا نه. فکر می کنم به 6 ماه وقت احتیاج داشته باشم تا بتوانم خودم را با ایده بیرون رفتن تطبیق بدهم. شاید مسخره باشد ولی من ترجیح می دهم که تخفیف مجازات بگیرم تا عفو.

راستی مدتی است که به بچه ها مرخصی نمی دهند. احتمال می دهیم به این خاطر باشد که بتوانند براحتی به بچه ها برای کارهای قضایی مثل نوشتن درخواست عفو دسترسی داشته باشند.

روز دوشنبه که با مادرم صحبت کردم فهمیدم که بسیار به عفو من امیدوار است و دوباره خواندن دعا به صورت سیستماتیک را آغاز کرده است. اگر من عفو نشوم او شاید خیلی ناراحت گردد.

چهار شنبه 89/9/17

دیشب با خواهر سعید صحبت کردم. بیچاره داغون بود. می گفت روز دوشنبه که به ملاقات سعید رفته است، فهمیده که به وی حکم اعدام ابلاغ کرده اند و بلافاصله او را به 2-الف انتقال داده اند. مادر سعید تا این را می شنود از حال می رود. بچه ها نیز ظاهراً خیلی افسرده بوده اند. پس از رفتن سعید، افسر نگهبان می گوید که لوازم سعید را هم جمع کنند و تحویل بدهند. این بدان معنی است که سعید مدتی را در 2-الف سپری خواهد کرد. خانواده سعید نگران هستند که سعید را در طول این مدت اعدامش کنند. البته من بعید می دانم. چنانچه بخواهند چنین کنند به 240 انتقال می دهند و نه 2-الف. احتمالاً دوباره می خواهند اتهام جدیدی به وی بزنند یا اینکه از وی فیلم و مصاحبه جدیدی تهیه کنند. البته زندان خیلی حساب و کتاب ندارد و شاید هم بخواهند خیلی سریعتر از آنچه فکر می کنیم حکم را اجراء کنند. ظاهراً وکیل سعید نیز کاری از پیش نخواهد برد. خود او ظاهراً به خانواده سعید چندان امیدواری نداده و گفته است که می بایست یک وکیل جدید به عنوان کمکی او بگیرند. خود علیزاده طباطبایی فعلاً پایش گیر است و امکان دارد او نیز به زندان افکنده شود.

از خواهر سعید خواستم هر خبری ولو اینکه بد باشد را نیز به من برساند و او ابراز امیدواری کرد که دفعه بعد خبر خوبی برساند. به من گفت کاری از دست کسی ساخته نیست و فقط می بایست دعا کرد. همسرش هم اطلاع دارد و طبعاً اگر بخواهد کسی کاری کند او بهترین فرد است. چند روز پیش یکی از دوستانی که آزاد شده بود را دیدم. او به من گفت اوضاع پرونده حمید قاسمی نیز چندان رضایت بخش نیست. گفتم حمید خیلی خوشبین است از زمانی که محقق داماد وکیلش شده. جواب داد خود محقق داماد گفته که از دست او نیز کاری برنمی آید و ماکزیمم امیدوار است که بتواند حکم او رابه حبس ابد تخفیف دهد. با این حال حمید فکر می کرد که تا چندی دیگر آزاد خواهد شد.

این بهای آزادی ما بود. همیشه وقتی احکام اعدام لغو می شود جلوی آزادیها گرفته می شود و هنگامی که جلوی آزادیها باز می شود، قضیه اعدام جدی تر می گردد.

راستی این اولین خاطرات زندان است که در خانه می نویسم چون آزاد شده ام. البته مدام خواب زندان را می بینم و شاید دوباره به آنجا رجعت کنم. 

بگذریم. چهار شنبه 3/9/89 بود که داشتم می نوشتم که در مورد آزاد شدن اضطراب دارم. اضطراب ادامه داشت تا جایی که شب نتوانستم شام بخورم. شام چهارشنبه ها سیب زمینی و تخم مرغ بود و از گلویم پایین نمی رفت. بیچاره سعید رفت و سیب زمینی و خیار و گوجه سالاد درست کرد که من بتوانم بخورم. مقداری از سالاد را خوردم. در اخبار ساعت 7 بعد از ظهر در مورد عفو صحبت شد. تنها گفته شد که لاریجانی لیست 649 نفره ای را برای عفو به رهبر پیشنهاد نموده و او نیز قبول کرده است. نه متن اطلاعیه خوانده شد و نه چیزی در این مورد. خیلی گذرا از این قضیه صحبت شد در صورتی که در موارد قبلی، متن اطلاعیه لاریجانی و جواب رهبری به تفضیل بیان می شد. این اطلاعیه کار را سختتر می کرد. فکر کنم ساعت 8 شب بود که وسایلم را بستم و دفترهایم را ته ساک قرار دادم. بدین ترتیب اگر شب صدایم می کردند لزومی نداشت وسایل را داخل ساک بگذارم و احتمالاً فرد پشت دوربین حساس نمی شد. همان موقع بود که شنیدم مرعشی تلفنی با بزرگ نیا صحبت کرده است. بزرگ نیا گفته بود که پنج شنبه و جمعه تعطیل است. شنبه سیکل اداری انجام می شود و احتمالاً از یکشنبه آزادی خواهیم داشت. بدین ترتیب کمی خیال من راحت شد. با این حال بچه ها می گفتند که قاعدتاً کسی که عفو می خورد را می بایست همان شب آزادش کنند و نگهداری او غیرقانونی است. لازم به ذکر است که اگر فرد در طول این مدت بلایی به سرش بیاید زندان مقصر خواهد بود. بهرحال وقتی دیدیم که تا ساعت 10 الی 10:30 خبری نشد خیالمان کاملاً راحت شد و شب به خواب رفتم. هوا گرم بود و من به هنگام خواب شلوارم را هم درآورده بودم. ساعت اتاق باتری اش تمام شده بود و درک درستی از زمان نداشتیم.

فکر می کنم ساعت 12:30 شب بود که اتاق شلوغ شد. رضا رجبی به داخل اتاق آمده بود و گفته بود که من و آبتین آزاد شده ایم. بچه ها من را صدا کردند. کاملاً خواب نبودم ولی واقعیتش کاملاً هم هوشیار نبودم. بلند شدم، اضطراب داشت خفه ام می کرد. اوضاع شکمم به هیچ وجه مساعد نبود. به دستشویی رفتم و بعد به داخل حمام و نوشته های روی کاغذ کوچک را در شلوارم جاسازی کردم. وقتی بیرون آمدم نوشته ها از پاچه شلوارم درآمد و روی زمین افتاد. در این کار کاملاً ناشی بودم. نوشته ها را در جیب شلوارم (کنار زانو) گذاشتم. بعد شلوار بیرون را روی آن پوشیدم و بعد خداحافظیها آغاز شد: اول اتاق خودمان که همه بیدار بودند.از جعفر طلب بخشش کردم. شهردار اتاق بود و خیلی زحمتش داده بودیم. جدا شدن از دانشپورها نیز خیلی سخت بود. بدجور زیر تیغ اعدام بودند و امکان داشت دیگر حداقل یکی از آنها را نبینم. گفته بودند بدون سروصدا باید برویم ولی مگر می شد. همه توی راهرو ریخته بودند، دست می زدند و ما را بدرقه می کردند. ماچ و بوسه ها و.... در ابتدا خواستم اتاق به اتاق خداحافظی کنم. به همین دلیل اول سراغ بچه های القاعده رفتم. اکثرشان خواب بودند اما زبیر بیدار بود و پیغام داد که به بیرون ببرم. بچه ها پیغام و کارهایشان را به من سپردند به نحویکه پیغامهای حضوری یک روز کامل وقت برد تا به خانوادهایشان برسانم هرچند که اکثر پیغامها تلفنی بودند. هر کس وسایل مرا طلب می کرد. مثل فردی رو به احتضار بودم که داشت بین نزدیکانش ارثش را تقسیم می کرد. کریمی جونی به دنبال خودکارهای من بود، دوستانی به دنبال لباسهایم و.... 

خلاصه بگذریم. از من خواستند که عجله کنم و دیگر نشد که به داخل اتاقها سرکشی کنم. یادم نیست که توانستم از آقای حاج آقایی خداحافظی کنم یا نه و البته برادر دکتر فرجی را نیز ندیدم. امیدوارم که دوستان مرا ببخشند. برای آقای مهرنیا فقط دستی تکان دادم و رفتم. سعید ساکهای مرا برده بود. از او پرسیدم که آیا تا بالا می تواند بیاید؟ جواب داد که اجازه نمی دهند. نزدیک انتهای راهرو پایین با یکدیگر خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم. آن موقع فکر می کردیم که خیلی قضیه پرونده اش جدی نباشد و به همین خاطر نسبتاً ساده از یکدیگر جدا شدیم. از درب آهنی سالن که رد شدم فهمیدم که اجازه نمی دهند بچه ها تا دم پله بیایند. بالا رفتیم تا از بچه های بالا خداحافظی کنم. در آن زمان بود که فهمیدم چه حجم زیادی از بچه ها آزاد شده اند: آرمان، عباس کاکایی و .... 

از یکی از بچه ها پرسیدم چند نفر آزاد شده اند و او جواب داد: 19 نفر. تا حالا چنین حجم آزادی را ندیده بودم. درب سالن بالا نیز بسته بود و من از پشت میله ها با بچه ها خداحافظی کردم. فکر کنم ایده عبد ا... مؤمنی بود که گفت از میله بالا برو تا بچه ها تو را ببینند. رفتم بالا. بچه ها را می دیدم و می خواستم با آنها دست بدهم ولی نمی شد. برای اولین بار محدودیت زندان را احساس کردم. محسن شوشتری کنار میله بود از من خواست گونه ام را به میله ها بچسبانم. چنین کردم و مرا بوسید. با بچه هایی که نزدیک میله بودند دست دادم و رفتم. از درب افسر نگهبانی که گذشتم دلم گرفت. بقیه بچه ها چه می شوند: سعید، حمید، علی زاهد، دانشپورها، جعفر و .... دیگر آنها را نمی دیدم. نمی دانستم می بایست شاد باشم یا غمگین. بقیه نیز چنین احساسی داشتند. راهرو افسر نگهبانی شلوغ بود و یکی از پایین آمده بود (سرباز نبود) که ما را ببرد. چه کسانی آزاد شده بودند: ناصر عبدالحسینی با 12 سال حبس، عباس کاکائی که زیر بار نوشتن درخواست عفو نرفته بود (تازه فهمیدیم که اول لیست رفته و بعد گفته اند که درخواست عفو بنویسید)، آرمان رضاخانی که سپاه او را دستگیر کرده بود. کاظمی از بچه های نهضت، سامان که اصلاً او را برای نوشتن درخواست عفو صدایش نکرده بودند، گلچین عارفی که تازه آمده بود، سینا گلچین گه روزگاری 8 سال حبس داشت، بعد شد 4 سال، بعد 2 سال و سه ماه و حالا آزاد، خودم که 6 سال حبس داشتم بعد شد 5 سال، بعد 3 سال و حالا آزاد و ... خیلی عجیب بود.

می توان گفت که سه حس متفارت داشتیم: شوک، خوشحالی و غصه : غصه از اینکه دیگر نمی توانیم بچه ها را ببینیم. توی سالن افسرنگهبانی تازه فهمیدیم که چند نفری برای آزاد شدن مشکل دارند: آرمان می بایست 100 هزار تومان برای توهین به رئیس جمهور بپردازد، محسن جعفری 300 هزار تومان برای ماهواره و .... مرعشی پا در میانی کرد که پول را او می پردازد. جمع زدند و کل جریمه های نقدی یک میلیون و خورده ای (تا جایی که یادم هست بیشتر از 5/1 میلیون بود) می شد. به مرعشی گفتند اگر تا 20 دقیقه دیگر این پول واریز شد که هیچی و اگر نه بچه هایی را که جریمه دارند نگاه می دارند. مرعشی همان شب به خانواده اش زنگ زد تا از طریق کارت پول را بپردازند. من پیشنهاد کردم که از طریق کارت پاسارگاد بچه ها پول را بپردازیم که معلوم شد این کار امکان ناپذیر است. سیستم کارت پاسارگاد بیرون زندان کار نمی کند و نمی توان از آن پول واریز کرد. بالاخره قرار شد که بچه ها همگی تا درب پایین بروند. اگر تا آنزمان شد پول واریز شود که همگی آزاد می شدند. درغیر این صورت بچه ها برمی گشتند. آرمان از ابتدا اشک در چشمانش حلقه زده بود. او پسری بسیار احساساتی بود و دلش مطمئناً برای بچه ها تنگ می شد. جالب بود، خبری از گشتن ساکهای ما نبود. تعداد زیاد بود و بروکراسی وقت گیر. آنقدر مشغول مقدمات کار بودند که وقت انجام بازرسی ساکهای ما را نداشتند. این شیرین ترین قسمت کار بود. کلی دفترچه خاطرات داشتم به همراه یادگاریها. همه داشت براحتی از زندان خارج می شد. پس از گرفتن اثر انگشت خداحافظی با مرعشی، رجبی و وکیل بند سابق مالی –نجف- که کارهای آزادی ما را انجام می داد، سوار مینی بوس شدیم (مرعشی خیلی ناراحت بود. می گفت چرا امید یاوری و ایوب قنبربوریان را آزاد نکرده اند و حق هم داشت. این دو نفر مشکل روانی داشتند و شاید برای نظام جزء بی آزارترین گروه محسوب می شدند. در بند صحبت بود که لیست 42 نفره ای وجود دارد که می گفتند به مروز آزاد می شوند و این 19 نفر تازه اول کار است. بعدها فهمیدیم که بیشتر بچه ها تخفیف مجازات بوده اند مانند: علی ملیحی و میلاد اسدی. میلاد طی خبری که دارم حکمش به 5/3 سال تقلیل پیدا کرد. بعدها چند نفری چون آقای باستانی نژاد، مهدی غول و ... آزاد شدند ولی تعداد آزادی کم بود و ظاهراً 42 نفر تاکنون محقق نشده است).

با مینی بوس تا دم درب رفتیم. هنگام حرکت آن، همه به عقب نگاه کردیم: به بند 350. چقدر از آن خاطره داشتیم. از مینی بوس پیاده شدیم. تک تک اسامی را می خواندند تا وارد قسمت ترخیص بشویم. نورافکن دم درب فضای اطراف را کاملاً روشن کرده بود و کمی چشم را می آزرد. از آرمان خداحافظی کردم و قول دادم که فردا صبح به خانواده اش زنگ می زنم برای آوردن جریمه. داخل شدیم. کارها داشت انجام می شد. 2 نفر از مسئولین که قیافه ای اطلاعاتی داشتند به ما گفتند که الان دیر وقت است و می بایست آژانس بگیرید و یا به خانواده خبر دهید. دو به شک بودم که چکار کنم. بعد فکر کردم اگر همینطوری پیش مادرم بروم شوکه می شود. زنگ زدم خانه. به گفته مادرم حدود ساعت 10 دقیقه به 2 صبح بود. جالب بود که با 2 الی 3 زنگ مادرم گوشی را برداشت. او نیز به نوعی منتظر بود. البته فکر می کرد که برای مرخصی به او زنگ زده ام و وقتی خبر را شنید خیلی خوشحال شد و گفت که می آید و منتظرش بمانم.

از همان دو نفر راجع به آزاد کردن سند پرسیدم و آنها با خوشرویی توضیح دادند. چقدر خوش برخورد شده بودند و شاید به نوعی از آینده می ترسیدند. از زندان بیرون آمدیم، با نوشته هایمان. حاضر بودیم لباسهایمان را بدهیم اما بتوانیم نوشته هایمان را خارج کنیم و حال این موفقیت خارج از تصور ذهنی ما بود. سینا توی پوستش نمی گنجید. ناصر عبدالحسینی که باورش نمی شد وفکر می کرد که دارد خواب می بیند: 12 سال حکم. اول اعدام، بعد 12 سال و حال پس از کشیدن 1 سال آزاد شده بود. به مهندس گفتم که چه احساسی داری و او گفت: "هیچ". وقتی غم و شادی و پوچی و ... با هم قاطی شوند واقعاً هیچ از درونش در می آید. البته وی هیچ غرضی از به کاربردن این عبارت نداشت!!! با دوستان چرت و پرت می گفتیم و منتظر بودیم تا خانواده ها بیایند. اول خانواده آبتین آمدند. بیچاره مادر آبتین خیلی خوشحال بود. او را بغل کرد. بعد خانواده سینا و .... خانواده ها را نمی شناختیم و خانواده ها نیز ما را نمی شناختند اما با یکدیگر آشنا بودند و هنگامی که به یکدیگر می رسیدند همدیگر را در آغوش می گرفتند. طی همین در آغوش گرفتنها بود که دیدم یک عینک زیر پا افتاده و شکسته شده است. بعد فهمیدم که عینک مادر آبتین بوده است و گفت:" فدای سرتان". جالبترین خانواده به نظر من خانواده سامان بودند. پدر و مادر پیرش با او حال و احوال کردند و مادرش دو لبه کاپشن او را گرفت و بهم بست و فشارش داد. اوج خوشحالی در صورت آنها هویدا بود و بعد از اندکی همسرش آمد و او را در آغوش گرفت. چقدر رمانتیک بود. همسرش بارها به درب زندان مراجعه کرده بود تا شاید سامان به مرخصی بیاید و حالا دیگر دوران انتظار به پایان رسیده بود. آبتین که با همه خانواده ها شوخی می کرد به زن سامان گفت: بیخود نگو که دوستش داری. اگر خیلی دوستش داشتی قبل از پدر و مادرش می رسیدی. خانواده ها به ما پیشنهاد می کردند که با آنها برویم و وقتی می فهمیدند منتظر هستیم می گفتند به تماس با موبایل یا پول احتیاج ندارید؟ طولی نکشید که جلوی زندان اندکی شلوغ شد. تازه فهمیدم که چرا آنزمان ما را آزاد کرده بودند. اگر اوایل شب بود مسلماً بسیار شلوغ می شد و شاید هم اجتماع و تبانی.

دوستان شهرستانی با دوستان تهرانی رفتند و من ماندم و صادق گلچین عارفی. به یکی از خانواده ها که نگران وضعیت ما بودند گفتم مواظبش هستم فقط مشکل این است که من شبها vampire می شوم و دندانهایم را نشان دادم. آنها زدند زیر خنده و رفتند. بعد ماشینی آمد که گروه دیگری از فامیلهای سینا در آن بودند. به آنها گفتیم که سینا رفته است و آنها باز به ما پول و موبایل تعارف کردند.
بالاخره مادرم آمد. پیاده شد و به دوستم صادق تعارف کرد که بیاید. او گفت که به خانواده اش سپرده است و بالاخره قرار شد که در ماشین ما بنشیند تا از سرما منجمد نشود و آنجا منتظر خانواده اش بماند. مدتی که گذشت خانواده او نیز رسیدند (نسبتاً زود آمدند) و از ما جدا شد و راه افتادیم. بیچاره راننده آژانس شوکه شده بود که برای اینکار آمده است و از من مدام سؤال می کرد. فکر می کنم آنشب کلی بر اطلاعات سیاسی اش افزوده شد. حالم بد بود و ماشین زده بودم. به خانه که رسیدیم نه من و نه مادرم نمی خواستیم بخوابیم. ساعت یک ربع به 3 صبح بود و تا سحر هنگام نماز بیدار ماندیم و صحبت کردیم و پس از نماز خوابیدیم. ساعت حدود 10:30 بیدار شدم. هرچه گشتم شماره تلفن آرمان را پیدا نکردم. نزدیکی ظهر بود که شماره تلفن او را پیدا کردیم. ظاهراً موبایل خواهرش بود. هنگامی که تماس گرفتیم احساس کردم در صدای خواهرش ترس است. شاید ترس از اینکه آرمان بخواهد دوباره با ما دوستی داشته باشد. اما هنگامی که منظور من را فهمید گفت آزاد شده است. خیالش راحت شد و از من تشکر کرد. تا شب نمی توانستم کتابی جز قرآن بخوانم. واقعاً خوشحال بودم. روز خوبی بود.

فکر می کنم که پنج شنبه بود که روزنامه شرق خریدم. فقط خبر از عفو رهبری نوشته بود و البته با جملاتی مشابه آنچه که در تلویزیون گفته شده بود. خلاصه شنبه یا یکشنبه بود که راجع به آزادی ما در صفحه اولش نوشته بود و لیست اسامی زندانیان آزاد شده از بند 350 را منتشر کرده بود. اسم خودم را به نام ایمان آذربان پیدا کردم. از بعد از قبولی کنکور فکر می کنم اولین باری بود که اسمم درون روزنامه ای چاپ می شد، آنهم صفحه اول.

برادرم همان روزی که آزاد شدیم مطلع شد و از کانادا تلفن زد. از پشت تلفن شنیدم که دور و برش شلوغ است. گفتم: چه خبر است. گفت: دوستان دارند به من تبریک می گویند. پرسیدم: مگر چند نفر خبر داشتند. جواب داد: 300 الی 400 نفری می شدند. 

یکی دو روز بعد نیز دوستم از لهستان با من تماس گرفت. برایم عجیب بود که او اخبار مرا دنبال می کرده است. اما دوستان داخل ایران خیلی دیرتر خبردار شدند. اول که به افراد زنگ می زدم فکر می کردند که برای مرخصی آمده ام و وقتی می فهمیدند که آزاد شده ام سر از پا نمی شناختند. 

به هر حال ما آزاد شدیم ولی فکر نمی کردیم آزادیمان به قیمت حکم اعدام دوستانمان باشد. البته عده ای می گفتند فشارهای جهانی زیاد بود که شما آزاد شدید و حق هم داشتند. نظام بر روی آزادی ما اصلاً مانوری نداد.

بگذریم. این اولین باری است که خاطره زندان را در خانه می نویسم. جالب است به دور از دوربینی که همیشه فعالیتهای انسان را تحت نظر دارد چیزی بنویسیم. الان مقداری افسرده ام. برنامه دقیقی برای آینده ندارم و فکر نمی کردم که به این زودیها آزاد شوم. از چند روز قبل از 16 آذر نیز خودم را در خانه زندانی کردم تا مشکلی پیش نیاید. دیروز روحم پرمی کشید که به خیابان انقلاب بروم و ببینم که چه خبر است. صدای هلی کوپتر می آمد و مرا نگران می کرد. چند روز پیش نیز با بچه ها به کافی شاپ رفتیم. با فرید چاوشی و علی بی غش. امین کشاورز هم به ما ملحق شد. تماماً بچه های قرنطینه بودند. خیلی خوش گذشت. باورم نمی شد که دوباره دوستان را ببینم.

راستی هفته قبل شهلا جاهد اعدام شد. می توانستم احساس کنم که در بند نسوان چه جو سنگینی حکم فرما است. چند روز قبل از آزادیمان تعدادی از بچه ها در دادسرا او را دیده بودند که با خانواده اش وداع می کرد. خودش هم از 8 سال زندانی بودن خسته شده بود و می خواست اعدام شود. وقتی خبر را شنیدم دلم گرفت. احساس می کنم در بند نسوان شرایط مثل روزی بود که مرحوم وکیلی را اعدام کردند. 

0 comments:

ارسال یک نظر