نامه همسر شهید باکری به محمد نوریزاد؛ من به رهبری نامه نمی نویسم

محمد نوریزاد در وب سایت رسمی خود نوشت:

اولین فردی که به تقاضای من پاسخ گفت، خانم امیرانی (همسرشهید باکری) بود. و این برای من بسیار مبارک است. هم از این روی که درخواست من بی مخاطب نماند و از میان آن شانزده نفر، سرانجام یکی سربرآورد و گفت: اینک من! و هم از این روی که این نخستین نفر، یک "بانو"ست. بانویی که دراین سالهای پرآسیب، مشعلی از روشنگری بالا گرفته و به اطرافیان خود راه نمایانده است. و البته عملگان تیرگی نیز، مشعلبانیِ او را برنتافته اند و از حنجره ی کریهِ کیهانیِ خود، او را، و همراه سرخ زبان او را (همسرشهیدهمت را) به تلخی و تندی اسم برده اند تا مگر خیل خانواده های شهدا به تردید و انشقاق در نیفتند. و حال آنکه این تردید و انشقاق که نه، این نفرت غلیظ، دیرزمانی است از خانه ی شهدا به سمت زشت کاران خیز برداشته است.

نامه را که دریافت کردم، دانستم مخاطب نامه نه شخص رهبر که خود من است. و این از قرار ما به دور بود. با خود وی تماس گرفتم. که: ای گرامی، قرار ما براین بود که نامه را شما رو به رهبر بنویسید! که وی صمیمانه درآمد: نه، من نامه ای به ایشان نمی نویسم.

گفتگوی کوتاهی در گرفت. او را از اوضاع جامعه سخت گله مند یافتم. تاجایی که گفت: من گرچه سخت معترضم اما خواستار انقلابی دیگر نیستم. همان یک انقلابی که ما مرتکب شدیم برای هفت نسلمان بس است. ما خواستار اصلاح و تغییر هستیم. اصلاحاتی اساسی و تغییراتی بنیادین. ما هنوز امیدواریم عقلانیتی بکار آید و آنان که از مردم روی گردانده اند، به سمت مردم رو بگردانند.

اصرار من برای این که عنوان نامه رو به رهبر باشد نه رو به نوری زاد، بجایی نرسید. از همان راه دوری که با وی سخن می گفتم، به ارادت سرفرو بردم و گفتم: برسرچشم. من همین نوشته ی شما را منتشر می کنم.

و این همان نوشته ی ایشان است:

إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ ( آیه ۱۱ سوره مبارکه رعد)

خدمت برادر بزرگوار جناب آقای نوری زاد:

سلام

با عذر تقصیر از این که در جواب نامه ی شما وقفه افتاد. این روزها آخرهای آذرماه است و نزدیکی امتحانات ترم دانش آموزان، و منِ معلم باید جبران مافات کنم تا دانش آموزانم از امتحانات موفق بیرون بیایند. من هر روز با تکرار معادلات و قواعد ریاضی اصرار دارم که دانش آموزانم فکر کردن را یاد بگیرند تا بتوانند هر مسئله جدیدی را بدون کمک دیگران حل کنند.

اما شما، که از اهل قلم هستید و دارای استعداد استفاده بهینه از کلمات و واژه ها برای رسالتتان که قلم زدن است، به هر موضوع درستی و هر راه حل صحیحی که می رسید دست به قلم می شوید و به دیگرا ن تذکر می دهید. و انصافا مثل یک معلم عالی عمل می کنید. بارها درس را تکرار می کنید تا همه آن را بیاموزند و فرا بگیرند.

در ضمن بنظر اینجانب، برای مخاطبان خود دوست و رفیق خوبی نیز هستید. حتی افرادی را که با آنها اختلاف نظر دارید از این قاعده مستثنی نمی کنید. مرتب مثل آینه به مخاطبان محوری نوشته های خود دقیق می شوید و از تمام زوایا اشکالات آنها را تذکر می دهید تا آنها را از مسیر نزولی ای که در آن افتاده اند برگردانید. راستش را بخواهید یک جورهایی دارید کار ریاضی انجام می دهید.

برای این که یک نمودار از سیر نزولی به صعودی تغییر جهت بدهد، لازم است فاصله اش از نقطه مورد نظر کم شود و مشتق آن صفر گردد. تا زمانی که انسانها از موقعیت بالا به اطراف خود نگاه می کنند این تغییر جهت اتفاق نخواهد افتاد. و حال آنکه شما سعی می کنید فاصله ها را کم کنید .من تلاش شما را در همین راستا تحسین می کنم. ولی متاسفانه من مثل شما نیستم و نامه های اینجانب هم با نامه های شما متفاوت است. بنده هر گاه در شرایط خاص قرار می گیرم – چه در جامعه و چه در درون خودم – آنگاه عزم را برای نوشتن جزم می کنم و چیزکی می نویسم. در این نوشته ها از خودم و نسل خودم که برای خود آرمان هایی الهی و انسانی داشتیم دفاع می کنم و یا به اشتباهاتمان اعتراف می کنم. ترس از آن دارم نسل معترض امروز، اشتباه تاریخی ما را دوباره تکرار کند و همه چیز را سیاه و سفید ببیند.

وقتی به آقای عزیز جعفری – فرمانده فعلی سپاه – نامه می نویسم، از پاسداری برای او می گویم که یک زمانی همسر او بودم و عاشقانه لباس سبز پاسداری اش را دوست می داشتم. پاسداری که دروغ نمی گفت. غیبت نمی کرد. تهمت نمی زد. او و دوستانش مصداق آیه ی شریفه اشداء علی الکفار رحماء بینهم بودند. عاقلانه تصمیم می گرفتند و عاشقانه عمل می کردند. به کسی ظلم نمی کردند و تسلیم ظلم هم نمی شدند. در آن زمان که یک عده از مردم روستای قارنای کردستان خودمان بدست متعصبین بی فکر کشته شدند، آنها برای کمک به مردم ستم دیده آنجا شتافتند و آنقدر عاشقانه در رنج آنان زار زدند و آسیب ها را درحد مقدور خود ترمیم کردند که مردمان کرد، آن پاسداران پاک را باور کردند. و دانستند که می شود پاسدار بود و برای رنج مردم گریست. اینجا چه؟ در روز روشن آن هم روز عاشورا ماشین از روی یک انسان بی گناه و فقط معترض دو بار می گذرد. آقایان نه تنها اعتراض نمی کنند و پوزش نمی خواهند بلکه چند روز بعد باید نظاره گر تظاهراتی باشیم که برای دفاع از ظلم پایه ریزی شده است.

من زمانی به خانم همت نامه می نویسم که قصد دارم گذشته خودمان را مرور کنم و بدانم کجای کار این بنده خدا – خانم همت – با بی بصیرتی همراه بوده است که آماج تهمت ها و افتراها قرار می گیرد؟ ازدواجش با همت؟! صبر او در سال های بعد از همت؟! همتِ بلند او در اداره زندگی اش و یادگار های همسرش همت؟! و یا نه، کمک های بی ریای او به خلق خدا و به خانواده های شهدا؟!

نمی دانم، شاید جواب دادن به اتهامات، و ترس از دادگاه عدل الهی است که ما را به سمت سکوت برده است!

گاهی اوقات نامه های من متأثر از سوژه ای است که به آن بر می خورم. مثل جوابی که می خواهم با اجازه شما این جا به آقای جوانفکر بدهم که گفته اند: میر حسین موسوی را در ترشی نگه داشته بودند تا یک روزی او را از ترشی بیرون بیاورند. در جواب ایشان باید عرض کنم: خاصیت ترشی در این است که مواد را فاسد نمی کند. اتفاقا وقتی که همه چیز با هم قاطی شده باشد. این ترشی خاصیت درمانی دارد و مواد زاید را از مفید جدا می کند. حالا بگذریم از بعضی ها که ترشی را دوست ندارند. چون آنها باید کامشان شیرین باشد. حالا به سر بقیه چه بیاید مهم نیست.

اما آقای جوانفکر، بهتر است برویم سر بحث شیرین خمره که از اول انقلاب بار گذاشتید و هر چه دستتان آمد داخل آن ریختید و منتظر شدید تا وقتش سر برسد. یادتان هست برای ترشی خودتان چه تبلیغی راه انداختید؟ این که چه معجونی است، دوای هر درد بی درمان است، هر نشدنی را شدنی می کند، می شود فرمول آن را به تمام دنیا صادر کرد. تا چه شود؟ تا بنا به تبلیغ شما مردم با این ترشی اصل و اعلا عشق و حال کنند. اما از بخت بد و یا بخاطر نیت های مخرب، وقتی در خمره را بر داشتید معلوم شد زمینه رشد هر باکتریِ مضری مانند دروغ و تفرقه و تهمت و اختلاس و جعل مدرک با چاشنی رمالی در داخل خمره فراهم آمده است. انسانهای عاقل و متخصص متوجه عمق فاجعه شدند و فریاد کردند ولی خیلی ها مست پیروزی بودند و گوش نکردند. تا آنکه فساد به همه جا انتقال پیدا کرد. فسادی که مگر سالها برای از بین بردن آن تلاش کرد. اکنون کسانی که سرِ این خمره آلوده را باز کرده اند، مسئولیت بستن آن را هم باید به عهده بگیرند. دعا می کنیم موفق شوند.

اما برادر بزرگوار، شجاعت شما ستودنی است. بخاطر این که مانند "حُر" انتخاب بجایی کردید. سلامتی و موفقیت شما آرزوی ماست.

خداوند شما را در دو دنیا یاری کند. "ان شاءالله"

فاطمه امیرانی ۲۷/۹/۹۰

0 comments:

ارسال یک نظر

آخرین آخبار